- وفات شيخ كمال الدّين عباس آباد
اَلا اِنَّ اَولياءَ اللهِ لا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنون

امروز پنجشنبه 1۵ بهمن 1388 روز وفات شيخ كمال از آخرين مشايخ بزرگ عباس آباد (هباساوا) بود .
ايشان در حال ذكر در حلقه ذكر در مجلس و حلقه ذكر در روستاي ناو بوده اند در حالي كه كلمه جلاله الله را بر زبان جاري كرده اند به مهماني ملك الموت رفته و در جاده نرسيده به شهر پاوه پر پرواز به سوي تنها مرجع باقي گشوده است .
روحش در جوار صالحين و شهدا و نبيّين باد .
مديريّت وبلاگ راه بهشت
- داستان عيسی و راز قبر
حضرت عيسي به گوري بر گذشت و ديد كه فرشتگان عذاب ، مرده اي را شكنجه مي دهند ، بعد از مدتي كه از حاجت خود باز مي گشت باز بر همان گور گذر كرد ، اين بار فرشتگان رحمت را ديد كه با ايشان طبق هاي نور بود ، از اين حال در عجب شد پس نماز خواند و خدايتعالي را خواند ، از خداوند به وي وحي آمد كه اي عيسي ! اين بنده مردي نافرمان بود و از وقتي كه مرده بود در عذابم محبوس بود ، او در دنيا قبل از مرگ زني آبستن داشت كه بعد از مرگش پسري زائيد و او را تربيت كرد و بزرگ شد و به كـُتّـاب فرستاد و معلّم لفظ مبارك «بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحيمِ» را در او تلقين كرد ، پس من از بنده خود شرم داشتم كه او را در زير خاك به آتش خود شكنجه دهم در حالي كه فرزند او ، در روي زمين نام مرا بر زبان مي آورد !
- نصيحتهای لقمان حكيم
30 نصيحت لقمان حكيم به فرزندش :
1. در مجالس ، چشم و زبان از گناه حفظ کن .
2. وجود پدر و مادر را غنیمت دان .
3. هم مرد دنیا باش و هم مرد آخرت .
4. با دوست و دشمن ، خوش اخلاق باش .
5. به اندازه ممکن به مهمان خدمت کن .
6. فرزندان را علم و ادب بیـاموز .
7. با عاقلانِ ایمان دار مشورت کن .
8. بـا چشـم و ابرو اشـاره مکـن .
9. به هنگام سخن دست ها را تکان مده .
10. بـا دیوانـه و مست سخن مگـوی .
11. از سخنان مزاح و خنده دار كم گوی . 12
. دوست را به هنگام سختي آزمایش کن .
13. قدر و احترام مردم را رعایت کن .
14. در کار دیگران فضولی و جاسوسی مکن .
15. با بزرگان سخن طولانی مگوی .
16. با بزرگ تر از خود مزاح مکن .
17. قبل از اندیشه ، دست به کاری مزن .
18. با زنان و کودکان سرّ خود مگوی .
19. تـرک جمـاعت مکـن .
20. سخن به متانت و آرامی بگو .
21. در همه امور ، میانه رو باش .
22. به اندازه درآمد خرج کن .
23. معلّم را بهتـرین پـدر دان .
24. هیچ کس را پیش دیگران خجل و رسوا مکن .
25. نا آموخته استادی مکن و کار ناکرده را کرده ي خود مدان .
26. ایّام جوانی را غنیمت بشمار و کار امروز را به فردا مسپار .
27. آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و بر عکس .
28. در هر عملِ خیر ، از دست و پای راست شروع کن .
29. در هنگام خمیازه و عطسه و سرفه ، دست بر دهان بگذار .
30. از خود و خویشاوندان ، نزد دیگران تعریف مکن .
تايپ : معروف آشنا - ديماه ۸۸
- بی وفاترین دوست
بیدارم نمایید
از این خواب گران
مست رؤیای قشنگم
با یار دلنواز و یكرنگم
روی پوست نرمش خوابم گرفت
غرق تماشای خال سیهش
محو تماشای نگهش
چه گهواره ی آرامی
چه یار زیبا و دلارامی
حیف كه جدایی نزدیك است
گرگ بی رحم فراق در كمین است
هر دم این گرگ به گله ای می زند
می ترسم از دست برود
این مه عاشق كش عیار
دلم خبر از فتنه می دهد
ترسم به من خیانت كند این یار
تحمّل ناپذیر است گر این گونه
بكشد مرا این نوگل دلفریب
در این كهنه بازار غریب
باز عروس دیگران شود
یار باوفای بی خبران شود
و مرا تنها گذارد این بار
با نامه ای سیاه و سنگین
كه در آن به من خندیده باشد
من مانم و خانه ای تاریك و نامه ای ننگین
كه دیگر كسی یار و یاورم نگردد
تازه بفهمم كه این عجوزه جادوگر
با دیگران به عشوه پردازد
به فتنه گری بفریبد كسان دگر
و من نتوانم از دور بفهمانم كه هان !
فریب این عروس پیر نباید خورد
جدایی نزدیك است و بازگشت محال
جدایی از این یار فریبا و صنم
دنیا را می گویم
این مار خوش خط و خال !
دلنوشته (معروف آشنا) ، دگاگا – دیماه 1388
- کویر خشکیده قلب
آبیاری مزرعه دل :
باز دلم امشب هوای گریه دارد
باز امشب آسمان چشمانم ابری است
دیرزمانی است كه مزرعه دل ، تشنه ی باران است
دیدگان منتظر ، خیره به دری بسته از دور
تا دستانی پر از شكوفه عشق از راه برسند
امروز گویا طلیعه این طلوع به مشامم می رسد
امروز غرّشی رعدآسا تارهای خسته گوشم را به لرزه درآورد
نه خش خش برگ پاییزی و نه ریزش سنگ كوهستان بود
انفجار فجری بود از صفحه قرآن
از سرزمین باستانی مصر
همان دیاری كه جای پای یعقوب و یوسف و موسای نبی است
نوای دلنواز عبدالباسط
همان فرشته ای كه بالهایش را در آسمان جا گذاشت
و در میان آدم ها قد برافراشت
تا با زیباترین روش ممكن
زیباترین سخن دنیا را
بر بوم دلهای خشكیده نقاشی كند .
دلنوشته معروف آشنا ، 20/10/88 ، روستای دگاگا ، شهرستان سروآباد كردستان
- خوشا به حال ماه
1- خوشا به حال ماه كه دست هيچ كس به آن نمي رسد !
2- خوشا به حال ماه كه از بالا همه را مي بيند !
3- خوشا به حال ماه كه با اينكه همه آن را كوچك مي پندارند يقين دارند كه كسي به آن نمي رسد !
4- خوشا به حال ماه كه همسايه هايش ستاره ها هستند !
5- خوشا به حال ماه كه آينه خورشيد است !
6- خوشا به حال ماه كه هر چه زيباست به او تشبيه مي شود !
7- خوشا به حال ماه كه خداوند به آن قسم خورده است !
8- خوشا به حال ماه كه پيامبر با انگشتان نازنينش با آن بازي كرده است !
9- خوشا به حال ماه كه از رازهاي مردم باخبر است و عيب كسي باز نمي گويد !
10- خوشا به حال ماه كه حتّي تاريك ترين شبها به نور او محتاجند !
11- خوشا به حال ماه كه هيچ گاه تماشا كردنش تكراري نيست !
12- خوشا به حال ماه كه زينت آسمان است و چراغ زمين !
13- خوشا به حال ماه كه دائم در مدارش از عشق پروردگارش بي قرار است !
14- خوشا به حال ماه كه در هيچ جائي توقّف نمي كند !
15- خوشا به حال ماه كه از تولّد تا مرگ زيباست !
16- خوشا به حال ماه «شب چهارده» كه همين نام براي توصيفش كافي است !
17- خوشا به حال ماه كه حتّي در دوران خميدگي ، هلالي زيبا و ديدني است !
18- خوشا به حال ماه كه خدا او را در يك دايره خلاصه كرد !
19- خوشا به حال ماه كه گوشه ندارد كه در آن زانوي غم بغل گيرد ! 20
- خوشا به حال ماه كه لنگه ندارد !
21- خوشا به حال ماه كه اگر كسي سنگي به طرف آن پرت كند بر سر خودش خواهد افتاد !
22- خوشا به حال ماه كه اگر كسي بخواهد با دود و بخار آن را نابود كند دوري فاصله ها دود و بخار را ناپديد خواهد كرد !
23- خوشا به حال ماه سفيد كه در وصف آن هزاران ورق سياه شده است !
24- خوشا به حال ماه كه هيچ تغيير زماني و مكاني مانع برنامه ريزي او نمي شود !
25- خوشا به حال ماه كه سنگ صبور غم بي كسان است !
26- خوشا به حال ماه كه حتّي روشنايي اش را از ابري كه بخواهد جلوش را بگيرد دريغ نمي كند !
27- خوشا به حال ماه كه در بخشندگي ماه است و به همه يكسان مي تابد !
28- خوشا به حال ماه كه سردي شب ها را تحمّل مي كند تا به در راه ماندگان روشنايي ببخشد !
29- خوشا به حال ماه كه يار همراز مسافران بيابان است !
30- خوشا به حال ماه كه با آن همه درخشندگي به ستارگان اجازه درخشش و خودنمايي مي دهد !
31- خوشا به حال ماه كه اساس برنامه ريزي هاي بشري با آن زمان بندي مي شود !
32- خوشا به ماه كه زمين هرسال 12 بار فداي آن مي شود !
33- خوشا به حال ماه كه در جهانگردي بي نظير است !
34- خوشا به حال ماه كه مشارق و مغارب عالم را مي پيمايد تا به همه سر بزند !
35- خوشا به حال ماه كه حتّي گرفتگي چند ساعته از زيبايي آن نمي كاهد !
36- خوشا به حال ماه كه راهنماي راه شبروان است !
37- خوشا به حال ماه كه قويترين لامپ و نورافكن و پروژوكنورهاي برقي هم از رونق و درخشندگي او چيزي كم نمي كنند !
38- خوشا به حال ماه كه با اينكه شاه آسمان است نسبت به جلوه گري و عشوه گري ستارگان اطرافش بخيل نيست !
39- خوشا به حال ماه كه در درون مي سوزد و مي گدازد امّا خم به ابرو نمي آورد ! خيلي ماه است !
40- خيلي ها در زندگي حتي 10 دقيقه سرشان را به بالا نگرفته و ماه را از ته دل زيارت نكرده اند شايد از ماه خجالت مي كشند چرا كه انگار ماه از اسرار همه باخبر است !
انديشه هاي معروف آشنا
ثبت شد بر جريده دل
در راه بازگشت از مسجد احمدآباد و در حين رؤيت ماه تابان در آسمان سرد زمستان 88
- چرا بهشت زيباست ؟!
چون هيچ انساني خون همنوعش را به ناحق بر زمين نمي ريزد !
چون خاك آن هيچ وقت با خون مظلوم آبياري نمي شود !
چون در آن هيچ كاري اجبار نيست !
چون در آن كسي از آينده خود وحشت ندارد !
چون در آن سربازي و كارگري نيست !
چون در آن كسي نمي تواند با پول از ديگران جلو بزند !
چون در آن هيچ همسري به شريك خود خيانت نمي كند !
چون در آن هيچ كسي از خشكسالي نمي ترسد !
چون در آن طوفان و آتشفشان و سيل و زلزله وجود ندارد !
چون در آن هيچ جواني روزهاي تلخ پيري را تجربه نمي كند !
چون در آن گذشته هاي تلخ تكرار نمي شود !
چون در آن كسي مزاحم خواب و آرامش انسان نمي شود !
چون در آن بيماري و بيمارستان وجود ندارد !
چون در آن كسي نمي داند با زبان خود كسي را بيازارد !
چون در آن رنگ غصه بر چهره نمي نشيند !
چون در آن كينه در سينه لانه نمي بندد !
چون در آن همه چيز به دلخواه انسان پيش مي رود !
چون بخاطر تنوّع و تغيير در برنامه غذايي و تفريحي ، زندگي تكراري نيست !
چون در آن آشغال و زباله وجود ندارد !
چون در آن كسي به دستشويي احتياج پيدا نمي كند !
چون در آن بجز خوردن و خوابيدن و استراحت از كار خبري نيست !
چون اطرافيان انسان گلچين بهترين انسان ها هستند !
چون در آن به هر كسي ، بيشتر و بهتر از انتظارش داده مي شود !
چون در آن همه به سهم خود راضي اند !
چون به انسان بدون حساب بخشيده مي شود !
چون منابع طبيعي و حياتي آن پاياني ندارد !
چون در فرهنگ اصطلاحات آن واژه هاي جنگ و قتل و سيل و زلزله و آتش و خون وجود ندارد !
چون رنگ شب آن را فرا نمي گيرد !
چون در آن گرماي خورشيد و سرماي يخبندان وجود ندارد !
چون شاخه ها و ارتفاع درختانش مانع ميوه چيدن نمي شوند !
چون يك درخت آن چند ميوه مختلف دارد !
چون در آن هيچ سايتي فيلتر نمي شود !
چون هيچ دختري صرفاً براي سير كردن شكمش به خودش ستم نمي كند !
و . . . .
نظر شخصي آشنا با مطالعه اوصاف بهشت در قرآن و حديث وكتب متعدّد
والله اعلم
- نامه ای به پیامبر
خدمت پيامبر عزيزم ، عزيزتر از جان و دلم ، نور چشمم و آرامش قلبم حضرت محمّد مصطفي سلام عرض مي كنم . سلامي كه از دلي خسته و بيمار بر مي خيزد به دلي هميشه بهار و پيامبري دلسوز و نمونه كه در طي 23 سال كاري كرد كه كساني چون برادر او حضرت نوح ، نتوانستند حتّي در 950 سال انجام دهند ! «محمّد كه آفرينش هست خاكش هزاران آفرين بر جان پاكش» از اينكه چند لحظه اي وقت شريفتان را مي گيرم عذر مي خواهم و به عنوان عضوي كوچك از امّت بزرگت ، افتخار مي كنم كه كسي را دارم كه از پدر و مادرم بيشتر دوستش دارم و در جان نالايق من تنها ياد اوست كه آرامش لحظه هاي بي كسي من است . سرورم ! دير زماني است كه ما در زندگي خود ، نام تو را در كنار نام خدا مي آوريم و دلمان به ياد تو مي تپد گر چه جسم تنبل ما ، گهگاهي از زيرِ كار دينداري ، در مي رود ! يا رسولَ الله ! آن روز كه ياسر و سميّه را به خاطر تو شلّاق زدند حيف كه ما نبوديم تا به ياريَت بشتابيم امّا امروزه ما را به شيوه اي ديگر مي آزارند ، در همسايگي قارّه ما كشوري است به نام «دانمارك» كه در آن مردمي زندگي مي كنند كه با كشيدن «كاريكاتور» تو در دنيا مشهور شده اند و قلب هاي ما را با نوك قلم هايشان پاره پاره مي كنند ، شكسته باد دست و بنانشان ! سرورم ! مي ترسم از بي مهريِ مردم اين زمانه برايت بنويسم دلخور و رنجيده خاطر شوي ، مي دانم كه خود بهتر از من مي داني و روزه ي سكوتِ مصلحتي گرفته اي ، مي شناسم اخلاق تو را كه در چنين لحظاتي چه تصميماتي مي گيري ؟ آنگاه كه پس از آزار سران طائف ، جبرئيل اجازه ي نابودي آنجا را به تو داد و تو آرزو كردي مرداني صالح از آنجا در آينده ظهور كنند . بزرگوارم ! امروزه گونه اي از حيوانات به نام «انسان» پيدا شده اند كه نام تو را در كارخانه كفش سازي زير كفش ها حك مي كنند و گروهي از اين جانورانِ انسانْ نام ، نامِ تو را بر سگ هايشان مي گذارند تا به تماشاي واكنش ما بنشينند ، زناني - كه در قيامتي نزديك ، مصالح اوّليه ي سوختِ جهنّم اند - پيدا مي شوند كه به تحريك اربابشان ، نام مبارك تو را بر بدن هاي لجنِ خود مي نويسند و لختْ اندام ، بر مردم ظاهر مي شوند تا تو را سبك جلوه دهند ، من خيلي شرمنده ام كه خود را امّت تو مي دانم و خيلي معذرت مي خواهم كه رگ غيرت و انسانيّتم خوابيده است ، يارانِ تو سرهايي را كه در راه خدا مي دادند پس نمي گرفتند ، خون خود را براي اعتلاي نام تو بر زمين مي ريختند ، ياراني داشتي كه در سكرات موتِ خود از اينكه هزار جان ديگر ندارند تا فدا كنند ناله سر مي دادند ، صحابيّوني داري كه در كوهستان هاي غريب ترين كشورها دفن شدند ، پيرواني مالكْ صفت داري كه به احترام جسد تو در زير خاك ، هيچگاه در شهر آرامگاه تو (مدينه) سوار بر مَركب نمي شدند ، «وَيس القرَن» هايي داري كه از داغ شهادت يك دندان تو تمام دندان هايشان را از ريشه بر مي دارند ، مادراني داري كه پسران خود را براي شهادت در راه تو تشويق مي كنند ، ما كه هستيم ؟ آيا ما منتظر شفاعت كسي هستيم كه امروز از ما ياري مي طلبد و كسي نيست لبَّيك گويد ؟ يا رسول خدا ! من در روزگاري زندگي مي كنم كه روزي صد بار آرزو مي كنم كاش در دوران تو و با ياران راستين تو بودم و شنيده ام كه تو هم گفته اي : كاش من در آخر زمان مي زيستم در ميان قومي كه دين در ميانشان غريب است تا غريب نوازي مي كردم . مولاي من : از تو مي خواهم اگر سعادت زيارت مكّه و مدينه را در دنيا نداشتم از خداوند بزرگ درخواست كني كه براي ما مشتاقان حج نرفته ، سرزميني مشابه حجاز را خلق فرمايد تا داغ اين زيارت به دلمان نماند . عزيز من ! از اينكه تو روزهاي شيرين كودكي ات را يتيم بوده اي و بي ناز و نوازش بزرگ شده اي دلم مي گيرد و تازه فهميده ام چرا در كوچه هاي مدينه روي زانو راه مي رفتي تا كودكان يتيم مدينه ، تو را سواريِ خود بدانند و غم بي پدري ، لحظه اي از دلهاي كوچكشان دور شود . بميرم براي روزهاي تنهايي ات كه با چند رأس گوسفند ، زير سايه ي غار حرا از گرسنگي خوابت مي برد و ناگهان مكّه را باران فرا مي گرفت ، مكّيان خوشحال مي شدند غافل از اينكه آسمانيان براي بي پناهي كودكي يتيم اشك مي ريزند ! آنگاه كه از غار بر مي گشتي صداي سلامِ كسي را مي شنيدي و بر مي گشتي و كسي نبود بالآخره فهميدي كه اين ها سنگ و درختچه اند كه با زبانِ بي زباني ، تو را سلام و اِكرام ميكنند و خاك بر سرِ ما كه از سنگها سخت تريم و چه خوب گفت سنگي آنگاه كه به آن گفتند : آدم شو ! گفت هنوز بقدر كافي سخت نشده ام ! اي پيام آور رحمت و عطوفت ! ما شنيده ايم كه در سفر طائف ، سگهـاي آزموده را براي آزار تو رها كردند امّـا در پيش پاي تو به سجـده افتادند ، صاحبـانشان مي گفتند : چه ساحرِ ماهري ! نگذاريد دينـتان را از چنگتان بستاند و دينشـان چيزي نبود جز سنگ پرستي ، آدم پرستي و يـا شهوت پرستي و مـا امروزه فراوان مي بينيم از اين دين هاي ساختگي و خداياني كه ديگر كسي به آنها «بُت» نمي گويد و بيشتر از يك بُت ، مردم را سرگرم كرده اند ، خداياني به نام « زن ، شراب ، پول ، رايانه ، ماشين و آپارتمان» . يا نبيّ ِخدا ! مرا ببخش كه خود را از طرفداران تو مي دانم و براي بلند كردن نام و آيين تو گامي بر نمي دارم ، ما در روزگاري زندگي مي كنيم كه ارزش هر چيز را با پول مي سنجند و در اين كهنه بازار ، دين خريداري ندارد و دينداران جايگاهي ندارند و در واقع هيچ كس سرِ جاي واقعيِ خود نيست . زماني بر تو گذشت كه اموال بزرگاني چون ابوبكر و عبدالرّحمن و خديجه ، نهال نوپاي اسلام را آبياري مي كرد و تو با پشتوانه مالي تأمين مي شدي و امروزه هم بسياري از گره ها با سخاوتمنديِ ثروتمندان باز مي شود كه افسوس آنچه درباره بازار كتاب گفته مي شود در باب دين هم بايد گفت كه كتابخوانان پول ندارند كتاب بخرند و پول داران قصد ندارند كتاب بخرند . اي فرستاده امين ! من خيلي كوچك تر از آنم كه خداوند لحظه اي را صرف خلقت من و سپس محافظت و پرورش من نموده است و كمتر از آنم كه براي راهنمايي ام ، عزيزي به مهربانيِ تو برگزيده است . اي خاتم انبياء كه تكميلِ پرونده رسالت تمام رسولان بر عهده توست ، نزديك بود از غصّه جان تسليم كني كه بسياري از مردم ايمان نمي آوردند و تو بسيار بر مؤمنان حريص بودي كه آمار ظاهري و ايمان باطني آنها را افزايش دهي و اين خواسته ي قلبي تو بعدها توسّط جانشينان بر حقّ تو به ويژه حضرت عمر ، تحقّق يافت و گُلِ خوشبوي اسلامت به مشام ما مردم كردستان هم رسيد و ما مفتخريم كه مي گوييم يك مسلمان كُرديم و اسلام را بر ملّيت هزاران ساله ي خود ترجيح مي دهيم و به يادگيري زبان عربي بيشتر از زبان مادري خود اهميّت مي دهيم ، زيـرا ملّت ها از بين مي روند و فقط دين خدا باقي مي مـاند و گمان نمي كنم در بهشت يا جهنّم ، قاره اي به نام آسيا يا آفريقا باشد ؟ اي مبلّغ مردمدار و مدبّر ! به نظر ديگران كاري ندارم امّا من گواهي مي دهم كه دينِ تو به تمام و كمال توسّط مرداني به نام «علماء روحاني» به من رسيد و قرآن را با دقّت مطالعه كردم و به آن و به تو و خداي تنها ايمان آوردم و هر روز كه مي گذرد نگرانم از اينكه در راه تو هنوز آزاري به من نرسيده است و عاشقانِ واقعي تو در زندان ها و روي ريگ هاي داغ و زير ضربه هاي شلّاق و از وطن هايشان آواره اند امّا من ، دلِ دوست و دشمن را به دست آورده ام و اين اوّلين نشانه ي يك منافق است اميدوارم روزي فرا رسد كه جانِ ناقابل خويش را دودستي در راه تو بر خاك افكنم و به سويت پرواز كنم . اي راهنماي دلسوز كه بدون هيچگونه چشمداشت و پاداشي راههاي ميانبرِ رسيدن به خدا را به ما آموختي ، كتابي را كه براي ما فرستاده بودي پدرم برايم خواند و خيلي تعجّب كردم كه عدّه اي، عيسي و عُزَير را پسران خدا و جِن و فرشته را دختران او پنداشته اند ولي من هيچوقت تو را پسر خدا ندانسته ام و تو را هم بنده اي مثل خودمان ميدانم كه «مقام محمود» داري و گل سرسبدِ بني بشر و برترينِ بندگان خدا هستي ، هم تو و نيز همه موجودات ، به خدا نيازمندند و او بي نياز از همه . اي رسول شايسته و فرزانه ! اگر پدرت مي فهميد كه بـا سن اندكش ، پدرِ عزيزترين انسانِ روي زميـن مي شود و او هيـچ وقت او را نخواهد ديد چه حـالي پيـدا مي كرد و مادرت اگر مي دانست كه فقط دو سال اين گوهر يگانه را در بر خواهد داشت هيچ وقت چهار سال او را به حليمه در بيابان نمي سپرد . من درجايي خواندم كه وقتي متاهّل شدي سرپرستي پسرعمويت «علي»را برعهده گرفتي تا زحماتِ عمويت ابوطالب را- كه تو را سرپرستي كرده بود- جبران كني . آن روز كه مادرت را در «اَبواء» از دست دادي «اُمّ ايمن» تو را به مكّه آورد و تا زمان جهادهايت با تو همراه بود و فرزندانش را فداي خاك راهت نمود . من هر شب به ياد تو مي خوابم بلكه تو به خوابم آيي ولي افسوس صبح ها كه از خواب بيدار مي شوم در ذهن خود مي گردم بلكه تو را در خواب زيارت كرده باشم امّا چيزي به خاطرم نمي آيد چون تو به خوابم نيامدي و من باز به انتظار تو مي نشينم شايد اين جمعه بيايي ! جهت اطّلاع به عرض برسانم كه متأسّفانه همانطور كه پيش بيني فرموده بوديد بعد از تو ، ما هفتاد و چند فرقه شديم و هر كس خود را بر حقّ مي داند و به آنچه در اختيار دارد خوشحال است و اينكه كدام يك فرقه ي ناجيه است فقط خدا و پيامبرش مي دانند . ما اميدواريم كه از پيروان واقعي تو باشيم ، ما هيچ وقت تو را نديده ايم و به تو و خداي ناديده ، ايمان آورده ايم و نيز چند سالي است كه يك پوستر از عكسِ تو پخش شده است كه خيلي ها نمي پذيرند كه آن ، تو باشي ، مي گويند : آن روزگاران عكّاسي نبوده است ، باز مي گويند : اصل طرح در موزه است موزه اي كه خود در موزه است ! و امّا من برايم مهم نيست كه تو چه سيمايي داري گرچه زيباترين و بهتريني و در حسرت ديدارت آواره ترينيم ، ما درباره سيرت تو بيشتر از صورتت تحقيق كرديم ، شنيديم و نقش جان كرديم و الگو ساختيم . ما «يتيم» را دوست داريم چون تو در كودكي يتيم بوده اي و «غريب» را دوست داريم چون در بزرگسالي غريب بوده اي و زبان «عربي» را دوست داريم چون زبان تو ، زبان قرآن و زبان بهشتيان است ، منتظر جواب نامه پيغمبرانه ات خواهم ماند و تا ديدار اخروي خداحافظ عزيزترينم ! دوستان منع كنندم كه مده دل به عرب چون ندهم دل به عرب كه «محمّد» عرب است ؟! (معروف آشنا ، معلّم ديني و عربي شهرستان سروآباد كردستان) آذر 1388 - سرآغاز كتاب آفرينش
كودكي از پدرش پرسيد : خدا كجاست ؟ پدر گفت : همه جا هست ! و كودك سؤالات ديگري پرسيد كه جواب همه آنها اين بود : نمي دانم ! اينكه خودِ خدا كيست و كجاست كوزه ي عقل ما گنجايش درك اين اقيانوس را ندارد ، خدا را كه اوّل و آخر است بايد با آيات و صفاتش شناخت نه با كنجكاوي در ذات بي مثال او . واقعاً خداوند چگونه آغاز كرد كتاب آفرينش را ؟ از كجا شروع كرد ؟ سؤال اين است كه پيش از آسمانها و زمين ، پيش از موجودات زنده و جمادات موجود ، و قبل از همه چيز ، چه چيزي وجود داشت ؟ پاسخ يكي است : غير از خدا هيچ كس نبود ! و خداوند آفريد ، خداوند هميشه بوده است ، تك و تنها ، بدون پدر و مادر ، بدون فرزند ، بدون دوست و همكار ، ازَلي و بدون آغاز است همچنانكه ابَدي و بي پايان است و روزي آيد پس از پايان جهان و مرگ تمامي زندگان ، باز تنها خودِ اوست كه زنده خواهد ماند ، چنانكه اوّل بود نيز آخر است و مُلك ، آن روز از آنِ خداوندِ واحدِ قهّار است ! و فقط خدا بود آن زمان كه زمان بي معني بود ، در آنجا كه مكان مفهومي نداشت ، بعدها از راز آفرينش انسان چنين پرده برداشت كه فرمود : من گنجي نهاني بودم خواستم شناخته شوم خلق را آفريدم . روزگاران فراواني گذشته است و جز اين تنهاي بي نياز ، چيزي نبوده است ، تا اينكه آن نقاش چيره دست و بي مثال ، آهنگِ آفرينش كرد و اوّلين چيزي كه آفريد «عرش» بود و عرش همان تخت پادشاهي اوست كه ماهيّتِ آن تنها بر خودِ او روشن است ، خداوند لامكان پس از طراحي امور ، براي اجراي آن بر تخت سلطنتيِ عرش نشست ، تختي كه از آن فراوان سخن رفته است و مغاير با آنچه در تصوّر ماست بوده براي ملِكي كه جسم ندارد تا به آن تكيه زند . عرش را چه در دنيا و چه در آخرت ، حاملاني ويژه از ملائكه حمل مي كنند كه اينان «حَمَلَةُ العرش» نام دارند ، عرش بر سقف طبقه فردوس بهشت قرار گرفته است ، «فردوس» بهشتي است كه پيامبر فرمود : اگر از خدا درخواستِ بهشت كرديد فردوس را بخواهيد ، سرچشمه رودهاي بهشت از فردوس است ، عرش بالاتر از هفت طبقه ي آسمان است و بالاتر از آن ، «كُرسي» است و سپس عالَم لا يتناهي كه ساحتِ مقدّس الهي ، آن را فرا گرفته است ، ما آدميان ناچيزتر از آنيم كه خود را چيزي بپنداريم و در مقابل عظمت الهي چيزي نيستيم ، هر آسمان در مقايسه با آسمانِ بالاتر از خود مانند دانه اي در بيابان است و اي انسان چه چيزي تو را به پروردگارت مغرور ساخته است ؟ پس از خلقت عرش و پنجاه هزار سال قبل از خلقت آسمان ها و زمين ، مقدّرات آفريده ها نوشته شد و اين بدان معني نيست كه با اين كار دست ما را بسته اند گرچه قلم ها را برداشته اند و جوهرها خشك شده است امّا خداوند حكيم ، چيزي را نوشت كه با علم محيط خود ، پيش بيني كرده بود كه ما با اختيارِ خود انجام خواهيم داد ، مانند اين مثال كه پدري به هر يك از سه فرزندش پولي بدهد و آن ها را براي خرج كردن به بازار بفرستد و با شناختي كه از آنها دارد چگونگي مصرف كردن آن را توسّط هر كدام (بخيل و سخي و مُسرف) ، روي كاغذي يادداشت كند در حاليكه آنها را در خرج كردن ، آزاد گذاشته است . پس از عرش ، خداوند دوّمين شاهكار خود را به عرصه وجود آورد و آن «قلم» بود ! سپس به آن فرمود : بنويس ! قلم همه چيز را از آن زمان تا قيامت نوشت و با اين اقدام ، يك نظام مدبّرانه و برنامه ريزي شده جهت اجرا ، طرّاحي شد و اسكلت اوّليه طرح ، شكل گرفت و اينجاست كه به ساحت والاي قلم درود مي فرستيم ، اين دوّمين ساخته كه خداوند به آن و به آنچه با آن مي نويسند قسم ياد كرده است و با برقراري اوّلين تماس وحي با پيامبر ، او را به «خواندن» دستور مي دهد و پيامبر نيز ، كسب دانش را ، ز گهواره تا گور حتّي در چين ، بر همه مسلمانان واجب كرده است . قلم با همه توانايي خود از وصف خدا عاجز است ، خداوند فرمود : اگر همه آبهاي دريا حتّي با افزودن هفت درياي ديگر به آنها جوهر شوند و تمام درختان دنيا قلم شوند همگي تمام مي شوند قبل از اينكه كلمات خدا تمام شود . پس از عرش و قلم ، خداوند «لوح المحفوظ» را آفريد ، انگار مرز بين آسمان ها و زمين بود ، لوح المحفوظ همان آسمان دنياست كه فرشته هايي بر آن گماشته شده است تا با مراقبت از درهاي آسمان ، ورود و خروج به آسمان و زمين را كنترل كنند و با تير شهاب از بالا رفتن جن ها به آسمان جلوگيري مي كنند . لوح المحفوظ همان جايي است كه شب قدر ، كلّ قرآن كريم ، يكدفعه به آنجا نزول كرد و سپس در طول 23 سال و به مناسبات مختلف ، از آنجا تدريجاً بر قلب پاك پيامبر فرو فرستاده شد . سپس خداوند (پس از عرش و قلم و لوح ) ، «زمين» را در دو روز آفريد و در آن كوههايي (رَواسي) قرار داد تا مانند ميخ هايي ، سفره زمين را نگه دارند و در زمين رودهايي جاري ساخت تا بعداً موجودات زنده با آن ، زندگي كنند و در آن ، مواد غذايي را فراهم كرد و آفرينش كوهها و تقدير اقوات هم در دو روز بود و سپس «هفت آسمان» را بدون ستون ، در دو روز خلق كرد در حاليكه به صورت دود (دُخان) بودند ، همچنانكه در آخر دنيا باز هم «دُخان» ، جهان را فرا خواهد گرفت و آغازها به پايان مي رسد و ميخ هاي زمين از جا كنده مي شود تا زمين از هم فروپاشد و كوههاي حلّاجي شده به هوا بر مي خيزد و چون به زمين نشينند چون ماسه اي روان ، جـاري مي شوند و اين تركيبها در اثر زلــزله عظيم قيـامت است كه هر آبستني ، حمـل خود را مي انـدازد و مردم را مست مي بيني در حاليكه مست نيستند بلكه خوف و حُزن اين عذاب شديد است كه كودك را پير مي گرداند و مردم را به زانو مي نشاند ، روزي كه حيوانات براي هميشه خاك مي شوند و كافران آرزو مي كنند اي كاش حيوان بودند . پس از خلقت آسمان ها ، در هر آسمان ، شرح وظايف و فرمان لازم را صادر كرد و موجودات و مخلوقات متناسب با آنجا را آفريد ، آسمان دنيا را با چراغهاي ستارگان زينت بخشيد و آن را از آفات و استراقِ سمعِ شياطين محفوظ كرد ، اين آفرينش از برنامه ريزي خداوند چيره دست و داناست . همه مي دانيم كه خداوند فقط با (كُن فَيَكون) مي تواند آسمان و زمين را بيافريند و در اينكه آن را در شش روز (دوره) آفريد حكمت هايي است كه از درك ما خارج است ، شايد خداوند با اين آفرينش در شش مرحله ، به ما اين درس را مي دهد كه همه چيز در اين جهان بر اساس تدريج معيّني حركت مي كند و هر كاري گام به گام پيش مي رود ، يك مبلّغ دين (داعي اِليَ الله) هم ، نبايد انتظار داشته باشد با كُن فيَكوني مي توان مردم را هدايت كرد بلكه مانند پيامبران اولواالعزم ، بايد صبر و استقامت پيشه كرد ، ذكر اين نكته به جاست كه در آفرينش شش روزه خداوند ، هيچگونه خستگي و درماندگي به او نرسيده است و يهوديان ، بيهوده ، ياوه سرايي مي كنند كه گمان مي كنند خداوند در روز هفتم (شنبه) استراحت كرده است و اين روز را تعطيل مي كنند . و خداوند «انسان» را از خاك آفريد و به او ، به وسيله قلم ، دانايي بخشيد و او را با عقل مجهّز كرد و راههاي هدايت و ضلالت را به وسيله انبياء و كتب آسماني به او نشان داد و دست او را در پيمودن اين راهها باز گذاشت ، او مي دانست كه انسان ، گهگاهي راه را بيراهه مي رود لذا برايش در سمت مغرب ، درِ توبه آفريد كه يك سواركار ، هفتاد سال در عرض آن راه مي رود ، درِ به اين بزرگي را براي اميد به نااميداني ساخت كه خود را لايق نمي دانند و اين را هم مي دانند كه ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است و شر را هر كجا جلو گرفت نيكوست و خداوند «درِ توبه» را در روز آفرينش آسمان ها و زمين و قبل از خلقت آدم آفريده است . خداوند سبحان ، دوهزار سال پيش از خلقت آسمان ها و زمين ، كتابي نوشت و دو آيه از آن را (دو آيه آخر سوره بقره) ، به زمين نازل كرد كه اگر در هر خانه اي سه شب خوانده شود ، شيطان به آن نزديك نمي شود و اين شفاي محافظت از جن زدگي است . خداوند در روز خلقت آسمان ها و زمين ، شهر «مكّه» را تا قيامت ، حرام و امن گردانيد و باز خداوند در همان روز ، «يكصد رحمت» آفريد كه يك رحمت از آن را بر زمين نازل كرد و نود ونُه رحمت ديگر را براي قيامت نزد خود نگه داشت و آدميان در دنيا ، با يك صدم از آن ، به همديگر مهر مي ورزند امّا در قيامت ، بقيه رحمت خدا بر آنها گسترده مي شود و خداوند در كتاب ديگري كه در بالاي عرش نزد خودِ اوست نوشته است كه رحمت من از خشم من پيشي گرفته است ، خدا با رحمت خود با ما ، معامله مي كند و اين كارهاي بد ماست كه خشم او را بر مي انگيزد . و خداوند «فرشتگان» را از نور آفريد و به هر يك ، وظيفه اي محوّل فرمود ، فرمانداريِ بهشت را به «رِضوان» و فرمانداري جهنّم را به «مالِك» واگذار كرد و بر درهاي دوزخ ، ملائكه نوزده گانه «زبانيه» گماشت و فرشته هايي را براي كتابت اعمال مردم ، آزمون هاي قبر ، انتظام صفوف محشر ، قبض ارواح ، تقسيم ارزاق ، نفخ صور ، امور جوّي ، حمل عرش ، تعذيب جهنّميان ، پذيرايي از بهشتيان و . . . معيّن نمود . فرشتگان موجوداتي مطيع هستند كه با اينكه حساب و كتابي در انتظار آنها نيست ، پيوسته خدا را فرمانبرداري مي كنند و هيچگاه به بيراهه نمي روند و براي گناهان ما طلب استغفار مي كنند و براي مؤمنان دعاي خير مي كنند و در غم و شادي هاي مسلمانان شريكند ، آنها هيچگاه نمي خوابند ، چيزي نمي خورند ، ازدواج نمي كنند چون مرد و زن ندارند ، خداوند آنان را با بالهايي دو ، سه و چهارتايي ، قدرت حركت و پرواز بخشيده و از جن و انسان ممتاز ساخته است . بعضي از فرشتگان مانند برخي از انبياء ، بر بعضي ديگر برتري دارند كه چهار نفر از آنان مقرّبين و بزرگترينِ فرشتگانند . پيامبر فرمود : در آسمان جايي پيدا نمي شود كه در آن فرشته اي در حال قيام يا ركوع و يا سجده نباشد و با وجود اين ، باز هم مي گويند : خدايا آنچنانكه شايسته توست تو را پرستش نكرده ايم و عظمت انسان را بنگر كه چنين موجودات معصومي در برابر او به سجده در مي آيند كه به حقّ ، اشرفِ مخلوقات است و استعدادي دارد كه از فرشته ها بالاتر رود . و خداوند «جِن» را از آتش آفريد و او را از ديده هاي انسانها ناديده ساخت ، آنان را مكلّف ساخت كه پا به پاي انسانها ، تنها هدفِ آفرينش خود را كه عبادت است دنبال كنند چرا كه سرانجامِ آنها هم ، بهشت و جهنّم است . خداوند در ميان زن ها و جن ها هيچ پيغمبري ارسال نكرده است و جن ها موظّفند از پيامبران ما انسانها پيروي كنند ، جن ها خواص آدميان را از خوردن و خوابيدن و ازدواج و نيك و بد بودن ، دارا هستند و نه آنها و نه هيچ جانوري بدون اجازه خداوند نمي تواند به انسان آسيبي برساند . انسان و جن مي توانند با دوري از هدف والاي آفرينش (عبادت) ، از حيوانات پست تر باشند ، چرا كه حيوانات هم خدا را تسبيح مي كنند كه اين كار هم ، از عهده جن و انسانِ پست فطرت ، خارج است . خداوند فرمود : اگر شما مرا عبادت نكنيد لشكرهايي (فرشتگان) دارم كه پيوسته و بدون خستگي مرا مي پرستند و اگر خدا بخواهد شما را از زمين بر مي دارد و به جاي شما گروه ديگري مي آورد و اگر تمام مردم دنيا كافر باشند به خدا زياني نمي رسد همچنانكه اگر همه مؤمن باشند به او سودي نمي رسد چون او غنيّ و صمَد است . خداوندا ! تو جز من بندگان فراواني داري امّا من جز تو پروردگاري ندارم . منابع : قرآن ، حديث ، داستان پيامبران (عَمرْو خالد) ، كتب علّامه عبدالكريم مدرّس معروف آشنا ، دبـير ديني و عربي شهرستان سروآباد، آذر 88 - 35 نكته از اخلاق برجسته رسول الله
1- براي تقويّت حقوق ديگران ، سخت منقلب مي گشت .
2- با صداي بلند خنده نمي كرد ، فقط تبسّم مي نمود .
3- امارت و حكومت را به اشخاص كاردان مي سپرد .
4- براي نشستن ، جاي معيّن نداشت ، هر جا كه خالي بود مي نشست .
5- از پيشامد خوب اظهار مسرّت نمي فرمود . [وَ لا تَفرَحوا بِما ءاتاكُم]
6- شوخي مي فرمود امّا متين مي گفت .
7- چشمان را سرمه مي كشيد .
8- عطر استعمال مي فرمود .
9- گاهي هم عمامه بي كلاه به سر مي گذاشت .
10- همواره تازه رو ، بشّاش و خوشخو بود .
11- گوشت شكار مي خورد امّا خود شكار نمي كرد .
12- به اطفال سلام مي داد .
13- علماء را دوست مي داشت .
14- متكبّرانه قدم نمي زد .
15- از احوال اصحاب جستجو مي كرد .
16- سخن هيچ كس را قطع نمي فرمود .
17- لباس خود را وصله مي زد .
18- دست راست زير سر مي گذاشت .
19- حتّي المقدور ردّ سؤال نمي كرد .
20- به هر كس دستِ مصافحه مي داد .
21- نعمت كوچك را بزرگ مي شمرد .
22- از پيشامد بد متزلزل نمي شد . [لِكَي لا تَأسَوا عَلي ما فاتَكُم]
23- از غيبت و نمّامي متنفّر بود . [وَ لا تَجَسَّسوا] ، [وَ لا يَغتَبْ بَعضُكُم بَعضاً]
24- فصيح و واضح سخن مي گفت كه همه كس مي فهميد . [شنونده مي توانست حرفها را بشمارد]
25- صله ارحام و عيادت مريض را مهم مي شمرد .
26- با مردم چنان معاشرت مي كرد كه هر كس خود را در حضورش از ديگران عزيزتر مي دانست .
27- بدون استيذان وارد خانه كس نمي شد . [لا تَدخُلوا بُيوتاً غَيرَ بُيُوتِكُم حَتّي تَستَأنِسوا وَ تُسَلِّموا عَلي اَهلِها]
28- هميشه سوزن و نخ و شانه و مسواك به همراه داشت .
29- بدن مباركش را زياد شستشو مي داد .
30- براي فوت مقاصد شخصي متغيّر نمي شد [ و در امور خدا و خلق الله جدّي و دقيق بود]
31- در تكلّم ، با چشم و ابرو اشاره نمي كرد .
32- دعوت هر كس را اجابت مي فرمود .
33- به طرف راست مي خوابيد .
34- نزد اصحاب ، پا دراز نمي كرد .
35- يتيمان را نوازش مي فرمود .
برگرفته از مولودنامه آيت الله شيخ محمّد مردوخ كردستاني
از حضرت عائشه (همسر پاكدامن رسول الله) پرسيده شد : اخلاق رسول الله چگونه بود ؟
فرمودند : كانَ خُلقُهُ القُرآن : اخلاق او قرآن بود ! يعني به قرآن بنگريد هر آنچه يافتيد بدانيد كه پيغمبر هم همانگونه بود ، پيامبر اسوه حسنه و نمونه كامل و عملي تحقق اخلاق قرآني و خدايي بود و سفارش شده كه تَخَلَّقوا بِاَخلاقِ الله : خود را به اخلاق الهي متخلّق نماييد .
آيت بس است منقبت سيّد البشر
بعد از خداست رتبه او قصه مختصر
تايپ : معروف آشنا